قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
225
تاريخ الفي ( فارسى )
القصه ، چون زبير و طلحه با جمعى از اصحاب از اين مجلس برخاستند ، امير المؤمنين قلم و دوات بخواست و نامه به عامل كوفه ، سعيد بن العاص ، نوشت بدين منوال : امّا بعد ، بداند سعيد بن العاص كه به خاطر چنين مىرسد كه فرستادن كعب بن عبيده بدان كوه مصلحت نبوده . پس چون بر مضمون اين مكتوب واقف شوى ، در ساعت كسى فرست و او را از آن كوه به كوفه آر و نزديك من فرست و در اين معنى تعجيل كن و اهتمام تمام نماى و السلام . چون سعيد بن العاص خطاب امير المؤمنين را مطالعه كرد فى الحال همان شخص بكير بن حمران الأحمرى را ، كه كعب بن عبيده را بدان كوه برده بود ، بفرستاد تا كعب را به نيكويى به كوفه آورد و به خدمت عثمان فرستاد . چون به خدمت او رسيد سلام گفت . عثمان جواب نيكو داد و او را نزديك خويش بنشاند و گفت : اى كعب ، تو نامهاى سخت درشت نوشته بودى به من و سخنهاى بىمهابا گفته و مرا تهديد و وعيد كرده بودى . اگر نامهء نرم نوشتى و تواضع نمودى و سخن بر وفق ادب زدى نصيحت تو را قبول كردمى ، ليكن عظيم مبالغه نمودى و مرا از سخنهاى درشت در خشم كردى ، تا در باب تو چنان كارى رفت . و الحال بر آن ندامت عظيم دارم ، ليكن اگر شما را بر من حقّى باشد مرا هم بر شما حقّى هست . امير المؤمنين عثمان اين سخنها بگفت و پيراهن را از بر خود بركشيد و تازيانه طلبيد و به دست كعب داد و گفت : برخيز به قصاص آنچه تو را آزردهام مرا باز زن . كعب گفت : نعوذ باللّه اى امير المؤمنين . آنچه در حقّ من فرمودى با خداى تعالى بازگذاشتم . و اللّه كه اگر تو در صلاح باشى دوستتر از آن دارم كه در فساد ، و اگر در ميان رعيّت عدل فرمايى دوستتر از آن دارم كه ظلم . و اگر خدا را مطيع باشى دوستتر از آن دارم كه در او عاصى باشى . كعب چون اين سخنها بگفت برخاست و از نزديك امير المؤمنين بيرون رفت . جماعتى از ياران او را گفتند : چون عثمان بر آن راضى بود كه از او قصاص ستانى ، چرا نستدى ؟ كعب گفت : اين چه سخن باشد ؟ [ 28 ب ] با خليفهء رسول خدا چنين مىتوان كرد ؟ القصّه ، در همين روز جماعتى از شام رسيدند و از معاويه شكايت كردند و بر عقب جماعتى ديگر رسيدند از بزرگان كوفه و شكايت سعيد بن العاص را نمودند . امير المؤمنين عثمان فرمود : تا كى اين مردم شكايت مىكنند ؟ حجّاج بن عزيه « 1 » گفت : اى امير المؤمنين ، مردمان نه از اين دو مرد شكايت دارند و بس ، بلكه از جمله عمّال تو شاكىاند . و تو يك نوبت ايشان را از جهت شكايت مردم خواندى و سخن مردمان بر ايشان شنيدى و همگنان را باز به سر عمل فرستادى . اين ساعت مصلحت آن است كه كسان فرستى و عمّال خود را از ولايتها
--> ( 1 ) . ش : حجّاج بن عربه ، ق : حجاج بن عزيز .